PersonalMigrationLifeFamily

۲۱ سال پس از فرودگاه مهرآباد: از کوالالامپور تا مونیخ، در جستجوی «جریان» زندگی

فردا که آفتاب بزند، دقیقاً ۲۱ سال از آن روز می‌گذرد. ۲۰ می ۲۰۰۵. روزی که با یک چمدان، یک بغضِ کال در گلو و رویاهایی که هنوز شکل کلمات را به خود نگرفته بودند، از گیت فرودگاه مهرآباد رد شدم. تهران، با تمام شلوغی‌ها، خاطرات و عطر برگ‌های چنار خیابان ولیعصرش، پشت سر من جا ماند و من پرتاب شدم به دل جهان.

۲۱ سال. بیش از دو دهه. یعنی بیشتر از نیمی از عمرم را در سفر گذرانده‌ام. وقتی به عقب نگاه می‌کنم، مسیرم شبیه به یک نقشه پیچیده از نقاط به هم پیوسته است: تهران، کوالالامپور، پراگ، فرایبورگ، هامبورگ، برلین و حالا مونیخ. هر شهر برای من یک فصل بود، یک کلاس درس، و یک چالش جدید. در این سال‌ها فرصت این را داشتم که روی پروژه‌هایی در بیش از ۲۵ کشور مختلف کار کنم. با فرهنگ‌های متفاوتی جنگیدم، یاد گرفتم، شکست خوردم و دوباره از نو ساختم.

اما اگر امروز از من بپرسید بزرگ‌ترین دستاورد این ۲۱ سال چیست، دست روی کدهای نوشته‌شده، ساختارهای سازمانی یا پاسپورت‌های پر از مهر نمی‌گذارم.

بزرگ‌ترین دستاورد من، همین لحظه‌ای است که اکنون در آن ایستاده‌ام. در خانه‌ام در مونیخ. وقتی به سمتی نگاه می‌کنم و زیباترین دختر دنیا را می‌بینم؛ همسرم، حورا، که نیمه‌ی دگر من است و بدون صبوری و عشق او، هیچ‌کدام از این مسیرها به مقصد نمی‌رسید. و وقتی به سمت دیگر نگاه می‌کنم، دو پسرم را می‌بینم: یکی ۴ ساله، پر از شور و کنجکاوی برای کشف دنیا، و دیگری نوزادی ۲ ماهه که تازه گام‌های اولش را در این جهان آغاز کرده است.

داشتن یک فرزند ۴ ساله و یک نوزاد ۲ ماهه، آن هم در آستانه ۴۲ سالگی، یعنی زندگی در اوج شلوغی و تلاطم. این روزها تعادل برقرار کردن بین یک نقش کلیدی در دنیای پرشتاب تکنولوژی، مدیریت تغییرات بزرگ سازمانی، تمرین برای مسابقات دوچرخه‌سواری ۵۵۰ کیلومتری، و از همه مهم‌تر، حضورِ باکیفیت به عنوان یک پدر و همسر، کار ساده‌ای نیست. گاهی احساس می‌کنم در یک «فشارِ شیرین» مداوم زندگی می‌کنم. مخلوطی از خستگی مفرط و رضایت عمیق.

این روزها احساساتم عجیب با هم گره خورده‌اند. نوعی نوستالژی نرم برای شهری که در آن متولد شدم، در کنار یک حس مسئولیت سنگین برای آینده‌ی دو فرزندی که حالا به من نگاه می‌کنند تا جهان را بشناسند.

در تمام این سال‌ها در دنیای مهندسی نرم‌افزار و رهبری تیم‌ها، به دنبال یک مفهوم بودم: «جریان» (Flow). چه در نوشتن یک کد تمیز، چه در طراحی یک ساختار سازمانی بدون اصطکاک، و چه در پا زدن‌های طولانی در جاده‌های کوهستانی با دوچرخه. همیشه به دنبال راهی بودم که موانع را بردارم تا انرژی، آزادانه حرکت کند.

حالا، پس از ۲۱ سال یادگیری، به نقطه‌ای رسیده‌ام که احساس می‌کنم نوبت آموزش است. نوبت انتقال این تجربه‌هاست. وقتی می‌بینم ساختارهای غلط چطور اعتماد به نفس مهندسان جوان را می‌کشد، یا چطور بروکراسی‌های بی‌مورد جلوی خلاقیت آدم‌ها را می‌گیرد، نمی‌توانم سکوت کنم. نوشتن در این وبلاگ، و تلاش برای تغییر فرهنگِ تیم‌هایی که با آن‌ها کار می‌کنم، برای من دیگر فقط یک شغل نیست؛ یک رسالت شخصی است. من می‌خواهم به آدم‌ها یاد بدهم که چطور فضا را برای «جریان داشتن» باز کنند. می‌خواهم به تیم‌ها اعتماد به نفس بدهم، همان‌طور که زندگی پس از هر زمین خوردن در غربت، به من اعتماد به نفس داد.

سفر من از تهران در سال ۲۰۰۵ آغاز شد، اما امروز می‌فهمم که وطن، دیگر یک مختصات جغرافیایی روی نقشه نیست. وطن من, نگاهِ همسرم است، صدای خنده‌ی پسر بزرگم وقتی با لگوها بازی می‌کنیم، و نفس‌های آرامِ نوزاد کوچکم روی سینه‌ام.

۲۱ سال مهاجرت به من آموخت که ما برای ماندن خلق نشده‌ایم؛ ما برای حرکت، تغییر و رشد ساخته شده‌ایم. چمدانِ فرودگاه مهرآباد هنوز باز است، اما امروز، من خیلی بیشتر از آن روز می‌دانم که به کجا می‌روم.

**به سوی جریان، به سوی ساختن، و به سوی آینده.**