Meysam Sarabadani

Blog|About|Newsletter|Contact

PersonalTehranMigration

گمشده در فرکانس‌های شلوغ تهران: وقتی غربت در یک وویس تلگرام سرریز می‌شود

روی صندلی‌ام جابجا می‌شوم. مانیتور جلوی چشمم روشن است و همه‌چیز در ماتریکس کاری‌ام با سرعت بالا در حال حرکت است. هر کسی در این ساختارِ بزرگ دنبال اهداف خودش می‌دود. تیم لیدرشیپ فنی که با آن‌ها کار می‌کنم، یک به یک در حال دادن آپدیت‌های روزانه‌شان هستند؛ ذهن‌ها همه درگیر تسک‌های بعدی، چالش‌های delivery، حل کردن P0ها و گام‌های استراتژیک پیش‌روست.

اما درست در همین لحظه، من در نقطه‌ای دیگر از جهان، غرق در صدای بک‌گراند یک پیام صوتی می‌شوم و زمان برایم متوقف می‌شود.

ساعت از نیمه‌شب گذشته و من دارم به وویس آرمین گوش می‌دهم. معمولاً آخر وقت وویس می‌دهد، خسته از یک روز شلوغ جراحی سازمانی، ولی تعهدش اجازه نمی‌دهد پیام را به فردا بیندازد. اما این بار، مغز من فوکوسِ کلمات او را رها می‌کند و به سمت لایه‌های صوتی پشت سرش شیرجه می‌زند. یک صدای مألوف، آشنا، و پرآشوب.

از میان اسپیکر، صدای بوق‌های ممتد، هیاهوی یک میدان شلوغ و همهمهٔ تمام‌نشدنی خیابان‌های تهران بیرون می‌زند. صدا آنقدر زنده است که برای یک ثانیه حس می‌کنم بوی دود و آسفالت داغ شهر را هم حس می‌کنم. جادوی فرکانس‌های این شهر همین است؛ حتی از پشت خطوط دیجیتال هم حس لمس کردن دارد.

من اینجا در آرامشِ منظم و بی‌نقص غربت نشسته‌ام، اما شاید با همین هندزفری و همین وویس‌های آخر وقت، دارم تمام ۲۱ سال گم‌شدن و غریبگی‌ام را ارضا می‌کنم. ۲۱ سال است که در این جابجایی مداوم، تکه‌ای از خودم را در آن پیاده‌روها جا گذاشته‌ام.

تهران برای من اکنون یک پارادوکسِ زنده است؛ جایی که وقتی به آن فکر می‌کنی، هم زمان همه‌چیزش را دقیق می‌شناسی و هم حس می‌کنی دیگر هیچ‌چیزش را نمی‌شناسی. خطوط شهر تغییر کرده‌اند، آدم‌ها عوض شده‌اند و من هم دیگر آن آدمِ سابق نیستم. اما عمیق‌ترین بخش ماجرا اینجاست: در اوج این نشناختن‌ها، در میان آن بوق‌ها و شلوغی‌های کلافه‌کننده که همه از آن فرار می‌کنند، برای من هنوز یک صدای آرامشِ مطلق وجود دارد.

یک جور احساس تعلقِ دست‌نخورده که هیچ context switch و مهاجرتی نتوانسته کدنویسیِ اصلی‌اش را در قلب من پاک کند. من در میان تسک‌ها و استراتژی‌های مدرنِ این روزهایم، هنوز با فرکانس تهران نفس می‌کشم.