لکنت در ترجمه: وقتی ساختار فکری من در طوفان سازمان گم میشود
گاهی در میانهٔ یک مسیر فرسایندهٔ تغییر، مانیتور را خاموش میکنی و میبینی سنگینیِ ماجرا نه از جنس تسکهاست و نه از جنس ددلاینها؛ بلکه از جنس یک فاصله است. یک فاصلهٔ کالچری و تفاوت عمیق در thought process (ساختار فکری) که انگار هر چقدر بیشتر برای پر کردنش تلاش میکنی، کمتر به نتیجه میرسی.
گاهی با بعضی از این بچهها که همکلام میشوم، یک حس غریب سراغم میآید. احساس میکنم کلمات و استراتژیهای من، به جای آنکه نقشه راهشان شود، آنها را بیشتر در ابهام گم میکند. انگار هر چه بیشتر از ساختار، عاملیت و مهندسی سیستمها میگویم، آنها از افکار من فاصلهٔ بیشتری میگیرند.
وظیفه و کار من در این سازمان مشخص است: من آمدهام تا وسط یک دریای طوفانی، به آنها شهامتِ ایستادن بدهم؛ شهامتِ اینکه دستپاچه نشوند و برای پر کردن سوراخهای این کشتیِ در حال حرکت، آستین بالا بزنند. اما حقیقت این است که تزریق شجاعت به تیمی که فرکانس کلماتت را با سختی ترجمه میکند، انرژی مضاعفی میطلبد.
در این مسیر، مود من هم دائم نوسان دارد؛ گاهی بالا و پر از اشتیاق، و گاهی پایین و غرق در سکوت. در تمام این لحظات، مدام در حال کلنجار رفتن با خودم هستم تا مدلِ گفتگوی خودم را تغییر دهم. بازخوردها را نگاه میکنم و با خودم صادقم: شاید هنوز نتوانستهام آنجوری که باید و شاید، با این بچهها یک مکالمهٔ راحت، روان و بدون نیاز به ترجمه داشته باشم. زبان مشترک ما هنوز جایی در میان کلماتِ من و برداشتهای آنها لکنت دارد.
کلافگیِ گاه و بیگاهی که در چشمها یا لحن صداهایشان میبینم، مرا پس نمیزند؛ بلکه مرا به عمق افکار خودم میبرد. این کلافگیها برای من یک سیگنال است؛ یک دعوت اجباری به خلوت خودم برای یک بازسازی و refactor عمیق شخصی. باید دوباره بنشینم، ورودیها را بررسی کنم و ببینم چطور میتوانم این پروتکل ارتباطی را بازنویسی کنم تا صراحت و ساختار فکری من، بجای ایجاد فاصله، به همان لنگرگاهی تبدیل شود که آنها در دل طوفان به آن نیاز دارند.