Meysam Sarabadani

Blog|About|Newsletter|Contact

•3 min read•
LeadershipCulture

بوسه‌ای از پشت شیشه و رسالتی میان خطوط کد

چند کلمه بیشتر نبود، اما وقتی زیر عکس پسرم خواندمش، تمام سنگینی فرسنگ‌ها فاصله آوار شد روی سرم: «آخه من تو رو هنوز ندیدم؟ نبوسیدم، نبوئیدم؟»...

خلاصه ۳۰ ثانیه‌ای (نکات کلیدی مقاله)
💔هندسهٔ دوری و ریشه‌ها

مهاجرت یعنی زیستن در دو خط موازی زمان؛ جایی که دلتنگی برای خانواده و ریشه‌ها هرگز خاموش نمی‌شود.

🌉پلی از جنس ساختن و آموزش

تبدیل دلتنگی به رسالت: وقت گذاشتن برای توانمندسازی جوانان، اصلاح سیستم‌ها و انتقال استانداردهای بالغ به آن سوی مرزها.

🌲زبانِ ماندگار اثرگذاری

فاصله‌ها ریشه‌ها را خشک نمی‌کنند؛ آنها فقط زبان تازه‌ای برای جاری شدن می‌یابند: زبانِ ساختن، رشد دادن و امید واقعی.

چند کلمه بیشتر نبود، اما وقتی زیر عکس پسرم خواندمش، تمام سنگینی فرسنگ‌ها فاصله آوار شد روی سرم. پدرم نوشته بود: > «آخه من تو رو هنوز ندیدم؟ نبوسیدم، نبوئیدم؟»

قرار بود برویم. قرار بود این دست‌های کوچک توی دست‌های پدربزرگش قرار بگیرد؛ اما نشد. برنامه‌ها همیشه آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌روند و ناگهان می‌بینی فاصله و مرزها، بی‌رحمانه‌تر از همیشه بین آغوش‌ها دیوار می‌کشد.


هندسهٔ دوری و ریشه‌هایی که خشک نمی‌شوند

مهاجرت یعنی زندگی کردن در دو خط موازی زمان؛ یک زندگی در جایی که هستی میان کار و ساختن آینده، و یک زندگی در هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر کنار عزیزانت که دلتنگی‌شان را فقط از قاب مستطیلی و سرد تلفن لمس می‌کنی. هیچ فناوری و دوربینی در دنیا نیست که بتواند بوی تن یک کودک را به پدربزرگش برساند یا گرمای آن آغوش ندیده را منتقل کند.

اما این دلتنگی عمیق، برای من تبدیل به یک سؤال بزرگ‌تر شد: وقتی دستم از لمس دست‌های پدرم و بودن در کنار خانواده‌ام کوتاه است، من چه سهمی در آن خاک دارم؟


پلی از جنس ساختن، مشاوره و رشد

پاسخ من به این دلتنگی، تسلیم شدن در برابر فاصله نبود. من این حسرت و عشق به ریشه‌هایم را به جلسات کاری، مشاوره‌ها و ساعت‌ها وقت گذاشتن برای رشد تیم‌ها و جوانان آن سوی مرزها گره زدم.

وقتی ساعت‌ها پای لپتاپ می‌نشینم تا فرآیندی را برای شرکتی که به آن مشاوره می‌دهم ساده‌تر کنم، وقتی کنار مهندسان و مدیران جوانی می‌ایستم تا از وسط «نقاط تاریک» عبور کنند و استاندارد بالاتری برای کارشان بسازند، در واقع دارم با همان ریشه‌هایم گفتگو می‌کنم.

من برای یاد دادن چند فرمول و ابزار به این تیم‌ها وقت نمی‌گذارم؛ من آمده‌ام تا بذر امید واقعی، جسارت فکر کردن و ساده‌سازی را بکارم. چرا؟ چون اگر من که سال‌ها خارج از این مرزها تجربه اندوخته‌ام این کار را نکنم، پس چه کسی بکند؟ برای اینکه فردا شرمندهٔ خودم نشوم که در دوران اوج توانم، سهمی در توانمند کردن آدم‌های کشورم نداشتم.


عشق در قاب کار

شاید من نتوانم همین فردا پسرم را در آغوش پدرم بگذارم، اما می‌توانم به سهم خودم فضایی بسازم که جوانان آن خاک، فردایی پرامیدتر و سیستم‌هایی پایدارتر بسازند. هر مشاوره‌ای که به یک تصمیم درست تبدیل می‌شود، هر گرهی که از یک تیم باز می‌شود، برای من ترجمانِ همان عشقی است که در کلام پدرم جاری بود.

فاصله‌ها هرچقدر هم طولانی باشند، ریشه‌ها قطع نمی‌شوند؛ آنها فقط زبان دیگری برای جریان یافتن پیدا می‌کنند: زبانِ اثرگذاری، رشد دادن و ساختن.

Share: